افکاری بر وزن سکوت

نوشته ها همه از آرشیو شخصی نویسنده هستند و نویسنده رضایتی بر کپی شدنشان ندارد .

افکاری بر وزن سکوت

نوشته ها همه از آرشیو شخصی نویسنده هستند و نویسنده رضایتی بر کپی شدنشان ندارد .

افکاری بر وزن سکوت

اینجا افکاری تب زده آرمیده اند
با احتیاط میان واژه ها قدم بزنید .
📜 سفیر سلامت
☀️ خورشید صدایم کنید
🌙 هرچند نامم ماه معنی می‌دهد.
📷عکاسی را دوست دارم
📝 نوشتن را زندگی میکنم
I might be a writer

شاید لازم باشد اینجا هم بگویم
نوشته ها همه از آرشیو شخصی نویسنده هستند و نویسنده رضایتی بر کپی شدنشان ندارد .

بایگانی افکار
آخرین نظرات
  • ۲۵ بهمن ۹۵، ۱۳:۳۴ - آقای سر به هوا ...
    لایک
سال 1395 داره اخرین نفس های خودش و میکشه و هر کس به شیوه ای در حال بستن پرونده امسال هست 

چند شب هست قبل خواب امسال و مرور میکنم همه اتفاقات و به خط میکنم تا به این نتیجه برسم سال 1395 بر من چطور گذشت 

منکر اتفاقات بد امسال نمیشم چه برای ایران و چه برای خودم 

اما به یه جمع بندی جامع که می رسم لبخند میزنم و این یعنی سال خوبی بود

حس خوبی به امسال داشتم و خوبی و خوشی های زیادی و امسال تجربه کردم .

حس خوبتری به سال 1396 دارم یه حس خوب وصف نشدنی 

دلم داره معجزه هایی رو که مدت ها منتظرش بودم و بهم مژده میده 

دوازده روز بیشتر تا عید نمونده و من دنیایی کار دارم که تا روز بیست و نهم صبح باید همه رو انجام داده باشم

امشب میخوام بشینم و یه برنامه خوب و عالی و دقیق بنویسم برای تمام کارهایی که در انتظار انجام شدن هستند. 

امسال دلم مسافرت عید نمیخواد 

دلتنگ دید و بازدید هایی به قدرت کودکی ام هستم

مامان هم با من موافقه خدا کنه امسال عید خونه باشیم 

یه هفت سین معرکه و بعد دید و بازدید

سالهاست هر سال میرم مشهد 

هیچ عهد و قول و قراری در کار نیست  فقط یه دلتنگی هر سال بی اختیار من و می کشه مشهد

پارسال نشد برم امسال هم نشد و این یعنی اوج دلتنگی من

ادم مومنی نیستم ادم مذهبی نیستم اما مشهد و جور دیگه ای دوست دارم

برای اخرهای فروردین و شادی اوایل اردیبهشت برنامه چیدم برای مشهد 

شوق عجیبی برای شروع سال 1396 دارم 

دلم بی تاب معجزه ای هست که منتظرشم :)
۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۵۶
خورشید بانو

لبریزم از تنفر 

لبریز از یک حس بد و نفرت انگیز با چاشنی بغض 

نشستم تا تایپ کنم 

تا مثل خیلی روزها و خیلی حالتهای دیگه 

تمام خشم و نفرتم رو با جنگی بین سرانگشتان و کیبورد به رخ واژه ها بکشم .

یه آهنگ میزنم تا تمرکز کنم 

آهنگ و شانسی انتخاب میکنم 

شروع که میکنه چشمام و می بندم و سرم و تکیه میدم به صندلی 

و بی اختیار پرنده خیالم سمت چشمها و لبخند های تو پرواز میکنه 

تمرکز میکنم روی بودن هات که عجیب شبیه نبودن هاست

فکر میکنم به نبودن هات که عجیب بین حضور های گاه و بی گاه تو 

داره رخ نمایی میکنه برای لحظات ناب بیست و پنج سالگی ام .

آهنگ که تموم میشه چشمام و باز میکنم حال دلم خوب شده 

راستی یه مرد با همه نبودن هاش چقدر میتونه تو دنیای شیرین دخترک بیست و پنج ساله مرداد ماهی رخنه کنه 

که فقط با یک خیال چند دقیقه ای و کوتاه 

طوفان دلش و آروم کنه ؟!


۲ نظر ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۴
خورشید بانو

بیست بهمن تولد بابا بود نمیدونم چرا اما نشد هیچ جایی ثبت اش کنم فقط برای خود بابا پیام دادم 

یه متن نوشت اختصاصی برای پدر 

شب هم کلی مهمون وشام و کیک و بزن و برقص 

برای هزارمین بار از داشتن چنین خانواده ای احساس خوشبختی کردم 

قرار نبود مهمونی باشه 

یه تصمیم ناگهانی و کلی تدارک که با اون حال من واقعا برام سخت بود

اخر شب به خواسته پدربزرگ با بابا رقصیدم 

مشکلی با رقص تو یه جمع خانوادگی مختلط نه من دارم نه خانواده ام 

اما یکی دو تا مهمون غریبه داشتیم که جلو اونها راحت نبودم 

اما نتونستم حرف پدربزرگ و زمین بزنم 

با اهنگ بگو دل با صدای آوا 

رقصیدم و پدر هم رقص من شد و خندید 

اعتراف میکنم با همه خستگی ام دوست نداشتم اهنگ تموم شه 

دلم میخواست ساعت ها با پدر برقصم دست در دست چشم در چشم 

موقعی که پدر شمع فوت میکرد چشماش و بست و لبخند زد 

اما من بغض کردم 

به بهانه تقسیم کیک سریع کیک و برداشتم و رفتم آشپزخونه 

اب خوردم بغض قورت دادم و خدا رو از ته دلم شکر کردم 


خدایا میدونم همه مشکلات زندگی من یه امتحان الهی هست 

میدونم وقتی دارم انقدر ادیت میشم یعنی بیشتر دوستم داری 

خدایا هوای من و نفس هام و داشته باش 

خدایا منم بهت اعتماد دارم با همه وجودم با تک تک سلول هام یک دلتنگ نوشت 




۱ نظر ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۸
خورشید بانو
به تو که می اندیشم سطر سطر نوشته هایم شادمانه می رقصند.

توکه حضور داری لحظه هایم به احترامت می ایستند.

وقتی برای تو شعر میگویم برگ برگ دفترم پر از گلهای نسترن و یاسمن می شوند.

کافی است باشی تا جز نوای نامت ترنمی دیگر نباشد .

بین خودمان باشد 

این که من چای دوست ندارم و نهایت چایی که میخوردم در سال یک استکان است بهانه است 

بی حضورت قهوه های تلخ را به چای های قند پهلو ترجیح داده ام .

تو بیا 

تو بمان

من چای خور ترین زن عالم میشوم ...
۲ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۱۸
خورشید بانو

خیلی وقته اینجا ننوشتم و دلم میخواد بشینم و ساعت ها بی تابی ها و دلتنگی هام و اینجا با واژه ها ترسیم کنم .

اما نه دست هام قدرت چنین تایپی رو خواهد داشت و نه شما حوصله خوندن...

حال دلم خوبه 

یعنی حال دلم خوب شده

حس خوبی به میانه بیست و پنج سالگی ام دارم .

حس خوبی به سالی که 55روز دیگه شروع میشه دارم .

نسبت به اینجا چه بی مهر شدم من 

می نویسم دوباره به قدرت قبل و حتی بیشتر .



پی نوشت : نظرات پست قبل و نگه میدارم برای خودم . ممنون از همتون

۳ نظر ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۲۴
خورشید بانو

این روزها شب ها نمیخوابم نهایت خوابم شده شبی سه تا چهار ساعت .

وبلاگ و فقط تواوج ترافیک و با گوشی چک میکنم و بلاگ بقیه رو هم تو همین شرایط می خونم 

* برای همین چند روزی شرمنده کامنت شده ام 

وقت برا غذا خوردن ندارم تو ماشین ، عجله ای و سر پا موقع خروج از خونه یه چیزهایی میخورم و تمام 

اینستا روگاهی و گذرا چک میکنم 

وتنها جاییکه فعالم کانال تلگراممه اونم چون همیشه دم دسته 

فکرم به شدت درگیره وتوی اوج استرس دارم به سر میبرم 

کارم رسیده به مقاومت با آمپول های ویتامین 

اینا رو گفتم که بگم برا همین نیستم :))))

برمی گردم مثل گذشته یکی دو هفته دیگه 

۳ نظر ۲۳ دی ۹۵ ، ۱۵:۱۱
خورشید بانو
مثل همیشه در فراز و فرودی همیشگی طرح ذهنیاتم را سبک سنگین میکنم .

نمیدانم چرا ، اما این بار ذهنم پر شده از چراهای بی سر و ته 

واژه ها را کنار هم می چینم ، جمله ها را متولد میکنم .

ذهنم را خالی میکنم تا آرامش خیال یابم .

حال دلم سکوت می خواهد .

دلم تمرکز میخواهد .

اما این افکار سمج مدام در ذهنم میگویند ، میل داشتی کمک کن واژه شویم .
۷ نظر ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۲
خورشید بانو

نشته ام پشت این میز خیلی خیلی شلوغ 

دوروبرم پر است از کتاب ، دفتر ، پوشه ، برگه ها و چند تایی کاغذ مچاله شده با فنجان نیمه پر قهوه ی سرد شده ، یک تقویم خط خورده 

چند تکه لواشک ، شکلات تلخ و . . .

دو روز است حسابی کلافه شده ام سر این کار لعنتی و خواب بی خواب چه برسد به مرتب کردن این میز 

چنبره میزنم روی این کاغذ های لعنتی و میخوام بنویسم برا دلم تا کمی آرام شوم 

اما از نوشتن ها و خط زدن ها خسته شده ام .

تایپ را انتخاب میکنم .

طبق معمول قرار است عصبانیتم را سر این واژه های بیچاره خالی کنم .

چقدر دلم میخواهد یکی در بزند بیاید و این فنجان را ببرد و یک فنجان قهوه داغ برایم بیاورد

تا شاید این نورون های لعنتی تکانی به خود بدهند 

اما خب اینکه دلت بخواهد و اینکه اتفاق بیوفتد دو موضوغ کاملا متفاوت اند .


پی نوشت 1 :  یک وقت هایی دلم میخواهد یقه ی تک تک کاراکترهای داستان را بگیرم  ، خفه شان کنم تا خیالم در یک حالت اجمالی راحت شود . 

پی نوشت 2 : این روزهای زمستونی منتظر یک اتفاق ام ، اتفاقی که گرمای عجیبی به دلم خواهد بخشید اگر اتفاق بیوفتد . دعا کنید لطفا 

۴ نظر ۰۹ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۲
خورشید بانو

چراغ را خاموش میکنم و از پشت پنجره به ماه خیره می شوم.

بخار فنجان قهوه ای که دست هایم را پوشانده ، میخورد به زیر چانه ام.

پارادوکس ها به ذهنم حمله میکنند.

وسوسه می شوم و پنجره را کمی باز میکنم .

هوا سرد است .

باد سرد میخورد به صورتم 

دلم میخواهد ساعتها همینجا بایستم و به حمله پارادوکس ها اجازه پیروزی دهم ...

اما این باد و این هوا مدام در گوشم می گوید 

میل داشتی بیا با هم سرما بخوریم.

۷ نظر ۰۸ دی ۹۵ ، ۲۰:۲۲
خورشید بانو

‏مراسم خاکسپاری #دنیا_فنی‌زاده فردا 9 دی ماه ساعت 9:30 از مقابل خانه سینما در خیابان وصال


مگه میشه دهه هفتادی باشی و با صداش خاطره نداشته باشی😔


۰ نظر ۰۸ دی ۹۵ ، ۱۴:۵۱
خورشید بانو