افکاری بر وزن سکوت

نوشته ها همه از آرشیو شخصی نویسنده هستند و نویسنده رضایتی بر کپی شدنشان ندارد .

افکاری بر وزن سکوت

نوشته ها همه از آرشیو شخصی نویسنده هستند و نویسنده رضایتی بر کپی شدنشان ندارد .

افکاری بر وزن سکوت

اینجا افکاری تب زده آرمیده اند
با احتیاط میان واژه ها قدم بزنید .
📜 سفیر سلامت
☀️ خورشید صدایم کنید
🌙 هرچند نامم ماه معنی می‌دهد.
📷عکاسی را دوست دارم
📝 نوشتن را زندگی میکنم
I might be a writer

شاید لازم باشد اینجا هم بگویم
نوشته ها همه از آرشیو شخصی نویسنده هستند و نویسنده رضایتی بر کپی شدنشان ندارد .

بایگانی افکار
آخرین نظرات
  • ۲۳ دی ۹۵، ۱۰:۵۸ - آقای سر به هوا ...
    لایک ...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۳
خورشید بانو

این روزها شب ها نمیخوابم نهایت خوابم شده شبی سه تا چهار ساعت .

وبلاگ و فقط تواوج ترافیک و با گوشی چک میکنم و بلاگ بقیه رو هم تو همین شرایط می خونم 

* برای همین چند روزی شرمنده کامنت شده ام 

وقت برا غذا خوردن ندارم تو ماشین ، عجله ای و سر پا موقع خروج از خونه یه چیزهایی میخورم و تمام 

اینستا روگاهی و گذرا چک میکنم 

وتنها جاییکه فعالم کانال تلگراممه اونم چون همیشه دم دسته 

فکرم به شدت درگیره وتوی اوج استرس دارم به سر میبرم 

کارم رسیده به مقاومت با آمپول های ویتامین 

اینا رو گفتم که بگم برا همین نیستم :))))

برمی گردم مثل گذشته یکی دو هفته دیگه 

۳ نظر ۲۳ دی ۹۵ ، ۱۵:۱۱
خورشید بانو
مثل همیشه در فراز و فرودی همیشگی طرح ذهنیاتم را سبک سنگین میکنم .

نمیدانم چرا ، اما این بار ذهنم پر شده از چراهای بی سر و ته 

واژه ها را کنار هم می چینم ، جمله ها را متولد میکنم .

ذهنم را خالی میکنم تا آرامش خیال یابم .

حال دلم سکوت می خواهد .

دلم تمرکز میخواهد .

اما این افکار سمج مدام در ذهنم میگویند ، میل داشتی کمک کن واژه شویم .
۷ نظر ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۲
خورشید بانو

نشته ام پشت این میز خیلی خیلی شلوغ 

دوروبرم پر است از کتاب ، دفتر ، پوشه ، برگه ها و چند تایی کاغذ مچاله شده با فنجان نیمه پر قهوه ی سرد شده ، یک تقویم خط خورده 

چند تکه لواشک ، شکلات تلخ و . . .

دو روز است حسابی کلافه شده ام سر این کار لعنتی و خواب بی خواب چه برسد به مرتب کردن این میز 

چنبره میزنم روی این کاغذ های لعنتی و میخوام بنویسم برا دلم تا کمی آرام شوم 

اما از نوشتن ها و خط زدن ها خسته شده ام .

تایپ را انتخاب میکنم .

طبق معمول قرار است عصبانیتم را سر این واژه های بیچاره خالی کنم .

چقدر دلم میخواهد یکی در بزند بیاید و این فنجان را ببرد و یک فنجان قهوه داغ برایم بیاورد

تا شاید این نورون های لعنتی تکانی به خود بدهند 

اما خب اینکه دلت بخواهد و اینکه اتفاق بیوفتد دو موضوغ کاملا متفاوت اند .


پی نوشت 1 :  یک وقت هایی دلم میخواهد یقه ی تک تک کاراکترهای داستان را بگیرم  ، خفه شان کنم تا خیالم در یک حالت اجمالی راحت شود . 

پی نوشت 2 : این روزهای زمستونی منتظر یک اتفاق ام ، اتفاقی که گرمای عجیبی به دلم خواهد بخشید اگر اتفاق بیوفتد . دعا کنید لطفا 

۴ نظر ۰۹ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۲
خورشید بانو

چراغ را خاموش میکنم و از پشت پنجره به ماه خیره می شوم.

بخار فنجان قهوه ای که دست هایم را پوشانده ، میخورد به زیر چانه ام.

پارادوکس ها به ذهنم حمله میکنند.

وسوسه می شوم و پنجره را کمی باز میکنم .

هوا سرد است .

باد سرد میخورد به صورتم 

دلم میخواهد ساعتها همینجا بایستم و به حمله پارادوکس ها اجازه پیروزی دهم ...

اما این باد و این هوا مدام در گوشم می گوید 

میل داشتی بیا با هم سرما بخوریم.

۷ نظر ۰۸ دی ۹۵ ، ۲۰:۲۲
خورشید بانو

‏مراسم خاکسپاری #دنیا_فنی‌زاده فردا 9 دی ماه ساعت 9:30 از مقابل خانه سینما در خیابان وصال


مگه میشه دهه هفتادی باشی و با صداش خاطره نداشته باشی😔


۰ نظر ۰۸ دی ۹۵ ، ۱۴:۵۱
خورشید بانو

ذهنم درگیر یه موضوعیه که نمیدونم چقدر به حال و هوای من نزدیکه 

حتی نمیدونم چقدر از باور های من دوره

فقط میدونم موضوع پیش اومده دلمو لرزونده 

حالم و دگرگون کرده

و شاید داره تمام ذهنیتم از خوبی و خوب بودن رو عوض میکنه 

۳ نظر ۰۸ دی ۹۵ ، ۱۲:۵۶
خورشید بانو

خیز برداری توی موبایل ات ، محو عکس هایش شوی .

باد بپیچد میان موهایت ...

اما خیالت راحت باشد!

زیرا 

هیچ طوفانی نمی تواند عطر دست هایش را از میان موهایت پاک کند .

باد میان موهای تو پرسه بزند و تو میان خاطرات قدم بزنی 

مرور کنی تمام لحظات خوب با هم بودنتان را 

تمام لبخندهای مشترکتان را 


راستی آن تعدادی که هستند و مدام از گوشی دست گرفتن های مداوم بقیه شاکی میشوند یعنی تا به حال 

خودشان از پشت صفحه گوشی کسی را در آغوش نگرفته اند ؟





#نوشته_شده_برای_مجموعه_عکس_بنگ 



باز نشر در هفته نامه جیم

۲ نظر ۰۶ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۴
خورشید بانو

اونقدر حال دلت بد باشه که اول هفته تا ساعت یک ظهر بخوابی و بگی به درک که کلی کار داری 

همه رو همون هفت صبح کنسل کنی پتو بکشی رو سرت و بخوابی.

ساعت یک بیدار شی خودتون و کشون کشون ببری سمت اشپزخونه 

صدای کشیده شدن دمپایی ها ت رو زمین حساب اعصاب نداشته ات و برسه 

و تصمیم بگیری همونجا استراحتی بدی به دمپایی هایی که برخلاف تو تمام شب و خواب بودن 

برگردی تو اتاق زل بزنی به آیینه 

با موجودی روبرو شی که عجیب شبیه خودته

فقط زیر چشمش سیاه شده 

موهاش بهم ریخته و بی حالی از تمام صورتش مشخصه 

یادت بیفته دیشب بدون پاک کردن صورتت خوابیدی 

ناگهان بفهمی تب هم داری

بری صورتت و بشوری 

لرز بشینه رو تنت و برگردی تو تخت 

گوشی و دست بگیری این متن و بنویسی و تصمیم داشته باشی بعدش دوباره بخوابی 


۲ نظر ۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۳
خورشید بانو

قول داده بودم از سفر بنویسم 

اینم بخش اول 

۴ نظر ۰۳ دی ۹۵ ، ۰۰:۴۲
خورشید بانو